|
از حذف
طاغوتي ها از تيم ملي تا
تعطيلي ورزش قهرماني
مروري بر حوادث
بيست سال گذشته ورزش ايران
علیرضا مبارکی
فرد حضور مهندس علیآبادی
به عنوان ریاست جدید سازمان
تربیت بدنی یک سری حوادث
جالب را برای چندمین بار
در 3 دهه گذشته برای جامعه
ورزشی کشور زنده کرد که
بی شک مهمترین دلیل آن
غیر تخصصی بودن همه افرادی
است که این پست را تصدی
میکنند.
جنجالهای
ظاهری و جذاب مانند بحث
تیم ملی فوتبال، حرفهای
قشنگ و غیر اجرایی مانند
توسعه ورزش همگانی، اتفاقاتی
است که در سه دهه گذشته
رخ داده است.
این بازیها
از زمانی شروع شد که در
سالهای ابتدایی دهه
60 قانون 28 سالهها موجب شد،
تیمهای ملی ایران به
دلیل تصمیم غیر عقلانی
و تخصصی مدیران وقت و به
بهانه تصفیه ورزشکاران
غیر انقلابی، از حضور
بازیکنان بالای 28 سال منع
شوند؛ در حالی که جز تعداد
بسیار اندکی که با ساواک
همکاری میکردند، اکثر
ورزشکاران از خانوادههای
واقعا ضعیف و متوسط جامعه
بوده که در مسیر انقلاب
همراه مردم و در تمام مراحل
شرکت داشتهاند.
این
قانون مندرآوردی موجب
شد تا تیمهای ملی ما در
عرض زمان محدودی به شدت
ضعیف شده و ادامه این روحیه
موجب شد تا کار به جایی
برسد که برای اشاعه ورزش
هم به مشکل برخورده به
حدی که در همه جا عنوان
میشد: ورزش هدف نیست!
این
جمله استفاده رندانه
از بحثی در مورد منافقین
بود که گفته میشد: هدف
آنها وسیله شان را توجیه
میکند! و مشخص نبود چه
کسی و چرا آن روزها چنین
استفاده ای از این جمله
کرده و این نسخه را برای
ورزش پیچید. این فضا آنقدر
ادامه پیدا کرد تا بالاخره
مسئولین ورزش کشور زماني
به بن بست رسیدند. حدود
10 سال پیش رهبر انقلاب در
یکی از دیدارهایشان با
سوالی چالشی این مشکل
را از دوش ورزش کشور برداشته
و تاکید کردند در راه ورزش
قهرمانی هر چقدر هزینه
کنید، کم است و باید برنامه
ریزی کنید که روی سکوهای
اول جهان حضور داشته باشید.
تایید ورزش قهرمانی
توسط رهبر انقلاب در شرایطی
بود که مسئولان ورزش کشور
و کاسههای داغ تر از آش
چسبیده به ورزش همواره
تاکید میکردند که ما
ورزش را برای اعتلای روح
انجام میدهیم و قهرمانی
برای ما هدف نیست!
بیشک
یکی از شاخصهای ورزش،
مطرح شدن نام کشورمان
توسط ورزشکاران قدرتمندی
است که در عرصه آسیایی
و جهانی داشته و با احساسات
فوقالعاده هموطنان،
موجب توجه رسانهها و
جوامع دیگر میشود. اما
قانون 28 سالهها در آن سالها
یکی از تصمیمهای مهلکی
بود که نام ایران را در
طول دهه 80 میلادی از ذهن
مردم و رسانههای ورزشی
جهان زدود، به حدی که دیگر
نامی از تیم ملی فوتبال
ایران که قهرمان 10 ساله
آسیا بود به میان نیامد
و کسی نامی از تیم ملی کشتی
و وزنه برداری ایران نمی
شنید و ورزشهای دیگری
همچون بسکتبال و دوچرخه
سواری هم که جای خود داشت.
اما همچنان این دسته
مورد اشاره در دهه 60 معتقد
بودند ورزش هدف نیست،
فوتبال دستاورد انگلیسیها
برای جوانان جهان سوم
است، بوکس ورزش آدمیزاد
نیست، ورزشهای رزمی
فقط برای کتک کاری است،
کشتی اشکال شرعی دارد!
و شنا، تیراندازی و سوارکاری
فقط در حد هفته ای یکی دوبار
خوب است و بالاخره اینکه
ورزش در جنگ خیانت است!
این همان تناقضی بود
که موجب افت شدید در ورزش
کشور شده ولی به خلاف تصور
مروجان آن، در خطوط مختلف
جبهه ورزش تنها عامل شاداب
نگاه داشتن رزمندگان
بود و امروز خاطرات و کتابهای
فرهنگ جبهه به خوبی نشان
میدهد ورزش چه تاثیری
بر روحیه رزمندگان داشته
است. وقتی با دست داخلی
به این راحتی ورزش از ضروریات
تبلیغاتی و فرهنگی آن
دوران خارج شد آنگاه این
تیم ملی عراق بود که با
رسیدن تیمش به جام جهانی
1986 مکزیک از بعد تبلیغاتی
بهترین بهره بین المللی
را برد تا محرومیتهای
حضور تیم ملی ایران را
در مسابقههای بینالمللی
توجیه رسمی کند.
از طرف
مقابل این تصورات نا به
جا موجب شد جامعه ورزش
با موج گستردهای از مهاجرت
چهرههای با ارزش خود
به کشورهای دیگر یا ترک
عرصه ورزش به صورت ناگهانی
روبرو شود. از واضح ترین
موارد ناصر حجازی دروازه
بان تیم ملی فوتبال ایران
بود که مجبور شد پس از سالها
دوری از تیم ملی و افت در
تیم باشگاهی راهی هند
شود تا در بازار کار این
کشور امورات خانواده
4 نفری اش را که در ایران
بودند بچرخاند.
دردناک
است وقتی عقاب آسیا در
یکی از خطوط داخلی راه
آهن هندوستان با کنجکاوی
پسرکی هندی مواجه شد که:
تو عقاب آسیا هستی؟! حجازی
در خاطراتش که چندین سال
پیش در قالب مصاحبهای
در هفته نامه کیهان ورزشی
منتشر شده بود، گفت: هر
چه انکار کردم فایده نداشت
تا اینکه پسرک با قطعه
عکسی از من برگشت و گفت،
من میدانم تو عقاب آسیا
هستی!
ورزش کشور در آن
روزها چقدر راحت چنین
نیروهایی را از دست داد.
وقتی که حجازی در باشگاه
محمدان رو در روی مربی
مغرور انگلیسی آن ایستاد،
قرار گذاشتند که اگر حجازی
یکی از پنالتیهای وی
را گرفت. جای هم را عوض کنند،
ولی اگر نتوانست او شاگرد
مربی انگلیسی شود!
مرد
ساکت آن روزهای ورزش ایران
همه پنالتیها را گرفت
و از فردای آن روز، انگلیسی
مدعی، شاگرد ناصر حجازی
شد تااندکی از غرور عقاب
آسیا التیام یابد. پخش
شدن ورزشکاران کشورمان
موجب شده بود جایگزین
مناسبی برای حضور در تیمهای
ملی آماده نباشد و از طرفی
تب انقلاب نیز بعضیها
را به حدی داغ کرده بود
که حاضر شدند در آستانه
مسابقههای مهم آسیایی
جرياني راهانداخته و
13 نفره به جنگ مرحوم دهداری
سر مربی وقت تیم ملی فوتبال
ایران بروند.
آن روزها
دور دور آن 13 نفر بود که با
باند بازی به شیوههای
نوین سعی در ترساندن مربیان
قدیمی از فضای موجود کشور
برای خودشان بوده و رانت
و منافع اختصاصی میخواستند.
( کاری که هنوز هم ستارگان
تیم ملی فوتبال ایران
دنبال آن هستند و کلی برای
آن ناز میکنند! )
با این
حال پیرمرد با اخلاق فوتبال
ایران علی رغم اینکه در
مقابل دوربین تلویزیون
کشورمان او را با گلوله
برف زدند و برایش شعار:
دهداری حیا کن تیم ملی
را رها کن! سر دادند، با
جوانانی مثل پیوس، عابدزاده،
محرمی، زرینچه، فنونی
زاده، قایقران، بیانیها
و مرفاوی نسل جدیدی را
به فوتبال ایران تقدیم
کرد. نسل درد کشیدههای
جنگ و وضعیت تحریم اقتصادی
که شبها در اردوی تیم
ملی در ورزشگاه آزادی
تهران به خلاف ضیافتهای
فعلی در تیم ملی، آبگوشت
میخوردند و بی ادعا مقابل
تیمهای قدر آسیایی که
در آن روزها هزینههای
کلانی میکردند نمایشهای
مردانه داده و بر غرور
ایرانیان میافزودند.
چه شبهایی که پیرمرد
با اخلاق فوتبال ایران
برای اینکه بتواند گرسنگی
بازیکنان جوان خودش را
بکاهد یا میزبان مهمانی
باشد به رضا وطنخواه میسپرد
که به آشپز بگوید،اندکی
آب آبگوشت را زیاد کند! آن
روزها هنوز سیاسیهای
وارد شده به ورزش نه سلطان
ساخته بودند نه ژنرال!
همه
جامعه ورزشی ما یک سری
ورزشکار آماتور بودند
که یا مغازه داشتند یا
شغل دولتی یا تاکسی که
برای عشق خودشان و مردم
ورزش میکردند و خبری
از قراردادهای میلیاردی
و باج گیری و رانت خواری
و حق حساب خواهی نبود.
در
آن سالها بعد از باختهای
باشگاهی، رختکن تیمها
تبدیل به مجلس عزا میشد
و اتوبوس تماشاگران آن
تیم هم شبیه به اتوبوس
سوگواران بازگشته از
گورستان. در باخت ملی هم
گویی عزای عمومی برپا
میشد!
اما سیاسیهایی
که از در و دیوار به بدنه
ورزش ریخته بودند، برای
خودخوری ورزشکاران و
حسرت تماشاگران، بی محابا
لفظ بی عقل را برای آنها
به کار میبردند و برای
شادیهای فوق العاده
ورزشی هم به خاطر اینکه
توان درک نداشتند خودشان
را به بی تفاوتی زده و دنبال
جذابیتهای نوین در ورزش
بودند (چندی پیش با مدیری
در رسانه ملی آشنا شدم
که فاتحانه و البته با
تاسف برای ملت ایران میگفت:
روز بازی ایران و استرالیا
من در واحد مرکزی خبر پشت
به تلویزیون نشسته بودم
و کارم را میکردم و برایم
مهم نبود چه میخواهد
بشود! از نظر او ورزش آنقدر
که برایش خرج میکردند
ارزش نداشت و معتقد بود
باید این بساط جمع شود!)
سالی
که ایران به جام جهانی
98 فرانسه راه یافت و فشارهای
حزبی و سیاسی برای حضور
یک آدم سیاسی در متن این
رخداد به بالاترین حد
خودش رسید. جالب این است
سیاسیها تا وقتی خبری
در ورزش نیست از آن دور
هستند ولی به محض اینکه
رویداد جهانی وسط میآید،
از در دیوار به ورزش کشور
نازل میشوند. خواستن
عذر داریوش مصطفوی به
بهانه مرخصی و درمان بیماری
قلبی بیشتر شبیه جوک برای
علاقه مندان ورزش بود
تا دلیل برکناری وی، چون
همین مصطفوی 4 سال قبل از
آن شخصی را به عنوان مربی
تیم ملی ایران منصوب کرد
که در نوع خودش از اتفاقات
فراموش نشدنی فوتبال
ایران است که حمایتهای
سیاسی در کفه ترازوی آن
سنگین تر از دانش مربی
و حمایت جامعه ورزش کشور
بود. البته خیلیها معتقد
بودند اخراج این مربی
و آوردن ویرا به عنوان
سرمربی تیم ملی ایران
دلیل این برکناری بود،
گرچه زیاد هم بیراه نمیگفتند
چون آمدن یک آدم اقتصادی
و صنعتی دیگر به نام صفایی
فراهانی به حدی جالب بود
که کسی متوجه اخراج بی
بهانه ویرا از ایران نشد
تا مردم فقط گریههای
ویرا را در فرودگاه مهرآباد
از عکس روزنامهها و تصاویر
تلویزیونی ببینند!
ورزشی
نبودن صفایی همان اول
کار دستش داد. علی رغم اینکه
یکی از تئوريسینهای
بینالمللی فوتبال (تومیسلاو
ایویچ) را برای سرمربی
گری تیم ملی به تهران آورد
ولی چون کفه ارتباطات
رئیس ناکام مانده بیشتر
از او بوده و نیروهای باقی
مانده در فدراسیون کهاندازه
یک گروهان نظامی میشدند
نزدیکی زیادی با وی نداشته
و او هم شناخت خاصی از آنها
نداشت. ( از نکات جالب فوتبال
ایران این است که هنوز
هم در این افراد در فدراسیون
فوتبال مشغول هستند ) جنجال
جویان این دورهها در
کشورمان مقدمه بحران
در فوتبال کشور را براحتی
بر سر موضوع ایرانی نبودن
و مسلمان نبودن ایویچ
راهانداختند و کار را
به جایی رساندند که حتی
بعضی چهرههای مسن مذهبی
کشور نیز در این مورد وارد
جریان شدند. چون صفایی
با این اتفاقات بیگانه
بوده و با رسانه ملی هم
به خاطر بحثهای سیاسی
آن روزها میانه ای نداشت،
تولد یک بحران بزرگ را
از نخستین مراحل به چشم
دید و در نهایت خودش هم
مجری پرده پایانی این
بازی شد.
اولین چالش از
درون شبکه سه بر علیه ایویچ
راه افتاد جایی که یک گزارشگر
و تهیه کننده که پس از مدتی
از ایران رفت با معلومات
تجربی به مباحثه علمی
با ایویچ رفت و به اصطلاح
میخواست آبروی او را
در یک برنامه زنده با سفسطه
گری ببرد. این حرمت شکنی
علمی به مانند یک رمز برای
شروع جنگی نابرابر بر
علیه یک خارجی شروع شد
که در تلاش برای سطح ارتقای
بازی تیم ملی کشورمان
در جام جهانی بود و از اخراج
هیچ ضرری گریبانش را نمی
گرفت. انتخابهای او بعضی
بازیکنان پیر و تاریخ
مصرف گذشته فوتبال ایران
که دورانشان تمام شده
بود را عصبی میکرد و این
خود دلیل کاملی برای مجموعه
برانداز اویچ بود تا از
این سربازان بی جیره و
مواجب استفاده بهینه
کنند. در نهایت صفایی به
خاطر بازی ایران و رم یکی
از کم رمق ترین چهرههای
مربیگری فوتبال ایران
که با هدف مشخص از خانه
دنجش در یکی از ایالات
آمریکا به تهران آمده
بود جایگزین ایویچ کرد.
هنوز هم وقتی از صفایی
در مورد تیم ملی میپرسند
وی با حسرت از توان علمی
ایویچ حرف به میان میآورد
و به درستی از موفقیت تیم
ملی در جام جهانی 98 به خاطر
زحمات او به نیکی یاد میکند.
اما چه سود که بازیهای
سیاسی اجازه نداد او هم
طعم شیرین موفقیت را بچشد!
بعد از جام جهانی 98 فرانسه
وقتی هم که آبها از آسیاب
افتاد مرد فرتوت جایش
را به منصور پورحیدری
داد تا این مربی ایرانی
با کسب مقام قهرمانی بازیهای
آسیایی 98 بانکونک خیال
همه را راحت کرده و سیر
صعودی برای تیم ایران
حفظ شود، گرچه پورحیدری
را هم وارد بازی کرده و
با بی تفاوتی کنار گذاشتند!
جالب این بود که صفایی
فراهانی تنها رئیسی بود
که از یک سوراخ دوبار گزیده
شد، چون به فاصله 3 سال بعد
در مسابقههای مقدماتی
جام جهانی 2002 کره و ژاپن
جنجال مشابهی از بازی
دوستانه تیم ملی و تیم
منتخب صنعت توسط حماسه
ساز ملبورن سر پیراهن
تیم ملی شکل گرفت و ضعف
برنامه ریزی برای ستارههای
تیم و توجیه جوانترها
و البته فضای خاص رانت
خواری در تیم ملی مثل تیغ
زیر گلوی میروسلا بلاژویچ
رفت. این حادثه کافی بود
تا جنجال جویان محترم
در پیشانی حمایت از بازیکن
زیاده خواه که نمی خواست
قبول کند قدیس نیست و باید
تحمل همه چیز را در تیم
ملی داشته باشد، قرار
بگیرند و جنجال بزرگ شروع
شود. بلاژویچ مردی قانونگرا
بود که حاضر به پذیرش چنین
اداهایی در یک تیم ملی
نمی شد، روحیه خاص او موجب
شد بعضیها تاب مقاومت
جلوی او را نداشته و البته
بازهم بروز چهرههای
جوانی مثلهاشمی نسب،
رحمان رضایی، واحدی نیکبخت،
جواد نکونام و علی کریمی
جا را برای از نفس افتادههای
فوتبال ایران تنگ کند.
آتش زیر خاکستر در کنار
تیم ملی شعله ور میشد
و بارها در حاشیه بازیهای
ایران در بانکوک و جده
گریبانگیر تیم ملی شد.
این بار بهانه، مسکوت
ماندن پاداش فیفا به ایران
در جام جهانی 98 بود و به حدی
این قارچ در ذهن بازیکنان
رشد کرده بود که زنگ خطر
از بازی برگشت مقابل عربستان
به گوش رسید ولی کسی توجهی
به آن نکرد. در نهایت بازهم
این جنجالها برای مفت
خوران حاشیه ورزش به نتیجه
رسید و تیم ملی ایران بدون
حمایت رسانهها و تحریک
مردم از ضد فوتبال بازی
رفت و ماجرای سیر ترشی
در بازی برگشت مقابل بحرین
با شکست مقابل ایرلند،
این سیر به عنوان یک ناکامی
تکمیل شد تا ایران از رسیدن
به جام جهانی 2002 جا بماند!
سالهای
بعد، ورزش کشور آبستن
حوادث دیگری شد که برای
تاریخ درس عبرت است چه
رسد برای جامعه ورزش ما! حضور
12 ساله مهندسهاشمی طبا
و نزج یافتن او با ارگانهای
علمی و مدیریتی ورزش موجب
شده بود تا ثبات و تاثیر
مثبت تا حد ممکن در ورزش
حاصل شده و ورزش بتواند
با تکیه بر سرمایههای
خودش راهی هر چند با سعی
و خطا را مستقل بپیماید.
اما حضورهاشمی طبا در
انتخابات ریاست جمهوری
بهانه ای برای برداشتن
وی شد و این گونه او هم از
مصدر کار کنار رفت.
همزمان
نیز نتایج سحر درخشان
مدیریت ورزش در حال شکل
گیری بود. برکناری مرد
با شخصیت و کلاس جهانی
که ریاست فدراسیون قایقرانی
ایران را به عهده داشت
تنه علمی ورزش ایران را
نشانه گرفت. بهانه، پناهنده
شدن ورزشکاران قایقرانی
به کشوری اروپایی بود
که به جای حراست برقش رئیس
فدراسیون را گرفت تا زودتر
از خدمتش مرخص شوند. رئیس
جدید سازمان ورزش برگرفته
از فضای دوم خرداد تمام
قوانین دموکراسی شده
رئیس قبلی سازمان را با
نقض اختیار عزل و نصب روسای
فدراسیونها از مجمع
به پنبه تبدیل کرده و دست
به برکناری سریالی روسای
فدراسیونها زد. سالها
مطبوعات و چهرههای ورزشی
معتقد بودند باید ثبات
وارد عرصه مدیریت ورزشی
شده و انتصابها جای خود
را به انتخاب بدهند تا
روشهای دموکراتیک به
ورزش هم برسد، ولی چنین
نشد و به خلاف حرفها و
شعارهای آن زمان انتصاب
حرف اول سازمان تربیت
بدنی شد!
این اتفاقات
پشت سر هم رخ داد تا کار
به انتخابات کمیته ملی
المپیک رسید که بی شک فراموش
نشدنی ترین و عبرت انگیز
ترین رویداد تاریخ ورزش
ایران بود که خود به تنهایی
مثنوی هفتاد من است! این
بارهاشمی طبا چوب ورزشی
شدنش را خورد چون وقتی
مهرعلیزاده طرح جامع
ورزش را با آن همه هزینه
ارایه داد مشخص شد آن چیزی
که همه انتظارش را میکشیدند
نبوده و به قولهاشمی
طبا: یک انشای صرف بود!
طرحی
که در آن معاونت ورزش بانوان
باید حذف میشد، برای
بانوان تنها یک صفحه در
این طرح نگارش شده بود
و البته شعارهای قشنگی
کههاشمی طبا میدانست
به این راحتی به نتیجه
نمی رسد. این روحیه ورزشیهاشمی
طبا موجب شد مدیران گذشته
اش بی خیال آینده ورزش
و مصلحت شده و یکراست رای
معاون سازمان را به صندوق
بریزند تا پرده دیگری
از بازی سیاسی در ورزش
ایران اچرا شود. البته
شایدهاشمی طبا در گوشه
گیری و تنهایی روزهای
سختی را گذراند ولی گذر
زماناندکی از واقعیتها
را برای مردم روشن کرد.
در
پی ویروس وارد شده قبلی
به سازمان ورزش این بار
رئیس جدید سازمان ورزش
هم حس خاصی برای ریاست
جمهوری پیدا کرد و از این
رو ورزش و همه دستگاههایش
را ملزم به همکاریهای
انتخاباتی کرد. آنهایی
که کمک نمی کردند مثل رئیس
فدراسیون وشو و مدیرکل
17 ساله استان سیستان و بلوچستان
علی رغم هم خطی بودن در
علایق سیاسی باید میرفتند
و چنین شد که نتیجه محبوبیت
زوری را در انتخابات دیدیم.
7 از 7! این عدد تجربه مهرعلیزاده
و البته نگاه تمسخرآمیزهاشمی
طبا به این رویاها بود.
او با 12 سال کار به خاطر همان
سیاسیهایی که بازی در
ورزش را تعریف میکردند،
نتوانست محبوبیتی در
انتخابات ریاست جمهوری
کسب کند. اما حالا جانشین
کم تجربه اش با 4 سال و کلی
بازیهای رنگ و وارنگ
میخواست به رویاهای
قشنگی برسد. طبیعی است
دم صبح چنین مدیریتی واقعا
دیدنی باشد، آنهم چه دم
صبحی!
وقتی هم این پست
را به علی آبادی بخت برگشته
دادند، به خاطر کشته شدن
7 تماشاگر فوتبال تیم ملی
ایران جریمه شده بود،
تیم ملی وزنه برداری تازه
از محرومیت یک ساله خارج
شده بود، بزرگترین جنجال
حقوقی در فدراسیون فوتبال
بالا گرفته بود و کم مانده
بود پای کوفی عنان را وسط
بکشد، در فدراسیون کشتی
آن هم درگیری به قدری بالا
گرفته که هیچ کس نمی داند
چه خبر است، در فدراسیون
ورزش زنان کشورهای اسلامی
برای گرفتن یک میلیارد
بودجه روضه میخوانند!
دوپینگ مثل بختک روی سر
ورزشکاران ایرانی افتاده
و در این بساط موتور سوار
ماجراجوی شیرازی هم دست
به خودکشی واقعی زد تا
نشان بدهد چقدر در ورزش
ما آدم دلسوز و با مسئولیت
وجود دارد و برد مدیران
ورزشی در کشور ما چقدر
است!
حالا هم که مهندس
علی آبادی وارد ورزش شده
باز همان دسته جنجال ساز
سناریوهای قدیمی را برایش
اجرا میکنند! در آستانه
جام جهانی او را وارد دعواهای
تیم ملی فوتبال میکنند
و بحث مربی ایرانی، مسلمان
و از این قبیل بهانهها
را وسط میکشند. تیمی که
اگر شرایط برایش مهیا
باشد و کسی جوال به آن نزند
وضعیتش به مرور خوب شده
و به روی دور میافتد. چون
در فدراسیون کشتی قانونگرایی
برای قانون شکنها خوش
نیامده رو به جنجالهای
رسانه ای آوردهاند.
تلاش
میکنند که نشان بدهند
در رشتههایی هم مثل والیبال،
بسکتبال و وزنه برداری
عقب مانده ایم، در حالیکه
به خاطر بالا رفتن سطح
توقع جامعه ورزشی باید
به کلاس جهانی وارد شویم
تا موفقیتها متوقف نشود
و در سطح آسیا باقی نمانیم.
البته
باید یکی هم به دوستان
ورزشی مجلس ندایی بدهد
کهاندکی از احساسات
کاسته و بر منطق حمایت
بیافزایند و یاد و خاطره
استاد اسدی را در ذهن جامعه
ورزشی کشور زنده و جاویدان
نکنید، چون به واقع بعضی
حرفها و عملکردها مثل
همان گلی است که استاد
اسدی در بازی پلی آف ایران
و ژاپن سال 97 به درستی در
گل خودمان جای داد اما
همه از داور و عابدزاده
مبهوت گرفته تا خلایق
ژاپنی روی سکوها و بازیکنان
وسط میدان از تعجب نتوانستند
ذات صحیح بودن گل را قبول
کنند!
در این موقعیت یک
مدیر توانای رسانه ای
در سازمان باید صبر و منطق
را به مردم آموزش داده
و از مصاحبههای بی دلیل
رسانهها و چالش عملکرد
رئیس قدیمی با رئیس جدید
جلوگیری کند. چون در این
شرایط حساس رئیس سازمان
باید وقت خود را فقط برای
اصلاح طرح جامع ورزش و
استفاده از توان علمی
ورزش ایران خرج کند.
اما
نکته مهم، آوارههایی
هستند که میگردند در
گوشه و کنار ورزش جایی
داشته باشند و تا رئیس
جدیدی را میبینند مثل
کارگران میدانی دور ماشینش
ریخته و حلقه میزنند
و دلیل اصلی بسته شدن دور
نمای حرکتی یک مدیر استراتژیک
ورزش و از بین بردن فرصت
طلایی ابتدایی برای او
هستند. این روزها خیلیها
قربان صدقه علی آبادی
میروند ولی باید حواس
رئیس جمع باشد چون اینها
همان بازیگران جنجالهای
سیاسی روسای قبلی هستند
که به خوبی منافع خودشان
را جمع میکنند و آمدن
و رفتن روسا برایشان تاثیری
ندارد. تاثیر حضور این
آدمها یعنی بزرگ شدن
بحث توسعه ورزش همگانی،
اراده به گسترش ورزش پهلوانی،
فرهنگ خراب در ورزش، ظاهر
غیر اسلامی بازیکنان
و از این دست حرفهای خنده
داری است که در شرایط فعلی
که ورزش کشور از زیرساختهایاندک
امکانات و توسعه فرهنگی
محروم است فقط برای به
هم زدن فضا و جلب توجه بیان
میشود و هیچ سودی ندارند.
آقای مهندس علی آبادی! ورزش
همگانی وابسته به سطح
درآمدهای مردم و امکانات
شهرداریها و انگیزه
دولت و برنامههای کلان
25 ساله شماست که شما باید
در مجموعه اداره کل شهرستانها
برایش برنامه ریزی کنید.
اشک و آه و ناله برای ورزش
همگانی تنها مدتی باقی
مانده و تاثیری نخواهد
داشت همانطور که فدراسیون
ورزشهای همگانی و سازمان
جدید آن تاثیری جز چند
مسابقه دومیدانی و مصاحبههای
قشنگ برای مردم نداشته
است. ورزش همگانی نیازمند
حضور نیروهای علمی در
لایههای مختلف اجتماع
است تا شهر سازی و شهرداری
و برنامه ریزیهای کلان
در مدارس و دانشگاهها
با ورزش هماهنگ باشد. خدا
را شکر که خبری از ورزش
روستایی نیست و گرنه به
شما توصیه میکردم تحقیق
کنید ببینید چند روستای
بالای 20 نفر استادیوم 15 هزار
نفری دارند؟!
گرفتار
کردن شما در بحثهای کلان
و بی فایده برای تمامی
قبلیها هم بود و انرژی
این بحثها به تولد قانون
28 سالهها، شعار ورزش هدف
نیست، 1377 سالن ورزشی و طرح
جامع ورزش انجامید. نکند
شما هم در این روزهای داغ
مدیریت وعده یا بهانه
ای برای تاریخ ورزش پدید
بیاورید.
باید بدانید
از بزرگترین دردهای ورزش
کشور نداشتن دانشکده
به روز علمی و رشتههای
موثر برای ورزش کشور است.
همین آقای برانکو ایوانکوویچ
از دانشکده تربیت بدنی
با درجه دکتری فارغ التحصیل
شده و به خلاف فارغ التحصیلان
دانشکدههای ما که هر
وقت تیمی را به آنها دادند
یا به دسته دو رفته یا در
پست مدیریتی شان ضعیف
ترین عملکردها را داشتهاند،
تیم ملی ایران را به موفقیت
رسانده است. حالا وقت آن
است که شما سنگ بنای دانشکده
ای نوین و مدرن را برای
ورزش کشور پایه گذاری
کنید تا در کنار آموزش
و تربیت نیروی علمی برای
ورزش نیروی تخصصی مدیریت
ورزشی هم برای این آب و
خاک کشف و تربیت کند.
به
نامها دقت کنید تا بیابید
که فضای ورزش کشور چقدر
در اختیار کارکشتهها
و توانگران ورزشی است
و چقدر در خدمت آویختهها
و میهمانان ناخوانده؟! امروز
وقتی در کشوری مثل قطر
ورزشگاهی با وسعت 300 هزار
متر مربع برای بازیهای
آسیایی دوحه راهاندازی
میشود حسرت را میشود
از نگاه هر آدم ورزشی خواند
که چقدر راحت فرصتها
در ایران از دست رفت. چقدر
راحت به سرمایه عظیم ورزشگاه
آزادی بی توجه هستیم و
هر گوشه ای از آن را به یک
مولتی میلیاردر اجاره
میدهیم که تماشای ورزش
را در میان اقشار ضعیف
مردم گسترش دهد و خلوتگاههای
زیبای مرفهان بی درد را
به نمایش عمومی بگذارد!
چقدر
راحت ورزشگاههای یادگار
امام تبریز، نقش جهان
اصفهان، 50 هزار نفری اهواز
و دیگر پروژههای ملی
به امان خدا رها شده است؟!
تازه نفر قبلی شما مدعی
بود بیشترین بودجه را
به ورزش تزریق کرده است
که شرکت تجهیز و نوسازی
آن در حال ساخت 19 ورزشگاه
15 هزار نفری است!
ای کاش
به جای این پروژههای
نامشخص و کلی 10 ورزشگاه
مدرن 30 هزار نفری با شاخصهای
استاندارد ورزش و رسانههای
آن در سطح جهان در بخشهای
مختلف کشور داشتیم که
برای میزبانی جام ملتهای
آسیا آنطور که مسئولین
فدراسیون خیس عرق شدند،
مردم سرخورده نشوند. حالا
دوستان تا صبح قیامت بگویند
بودجه ورزش 400 برابر شده
است. وقتی این افزایش تاثیری
در روند توسعه ورزش نداشته
و در چهار سال گذشته ورزش
ایران همواره در سرازیری
قرار داشته چه چیزی را
جز ضعف مدیریت باید باور
کرد؟ با این اوضاع آیا
توان رقابت با کشورهای
یک میلیونی منطقه را هم
داریم؟!
در این مقیاس
وقتی نگاهی به برنامه
ریزی و ساخت امکانات در
کشورهای حوزه جنوبی خلیج
فارس که تا همین 30 سال پیش
یا قسمتی از ایران بودند
یا شناختی از ورزش قهرمانی
نداشتند بیاندازیم، به
حدی شاخص علمی و استاندارد
جهانی در آن آشکار است
که به خوبی فاصله دیدگاههای
مدیران ورزشی ما و آنها
را مشخص میکند. مدیریت
مدرن آنها موجب ساخت پروژه
پیست بزرگ F1 در کشوری کوچک
مثل بحرین شده تا به دنبال
آن یکی از بخشهای مسابقههای
جهانی فرمول یک که از قوانین
سخت، خاص و استانداردی
سود میبرد به این کشور
کوچک بیاید و از منابع
سرشار مالی آن بهره برده
و برای جوانان کشورشان
تفریح سالمی را پدید آورده
باشند. ولی مدیریت ورزشی
در کشور ما از اداره یک
فدراسیون ساده برای اتومبیلرانی
و موتورسواری ناتوان
است و خودکشی پالیزوانیان
و حذف شدن تیم توریستهای
کارتینگ ایران پس از 30 سال
اعتبار جهانی آن است !
به
تناسب میبینیم که در
کشورمان از امکانات و
بودجه استفاده بهینه
نمی شود که هیچ، در همین
تهران میتوان به جای
ورزشگاه فرسوده و مخروبه
فوتبال در مجموعه شهید
شیرودی سالنی با گنجایش
15 تا 20 هزار نفر ساخت که یکی
از نیازهای اصلی ورزش
کشور و پایتخت را در نداشتن
تالار ورزشی در مرکز شهر
حل کرده و در مقابل ورزشگاه
زیبا و رها شده تختی را
با بازسازی و اضافه کردن
سکو در قسمت شرقی آن تبدیل
به ورزشگاهی زیبا در منطقه
کرد که چشم هر بیننده حتی
اروپایی ترین آنها را
خیره کند و به سرمایه ورزشی
کشور بیافزاید.
امروز
تیمهای فوتبال استقلال
و پرسپولیس بدون پول و
سرمایه فقط با ژست، دنبال
ساخت ورزشگاه هستند ولی
جالب است نه آنها و نه حتی
خود سازمان تربیت بدنی
به این سرمایه ملی و وضعیت
خوب آن توجه نمی کند تا
این دو باشگاه به مانند
باشگاههای بزرگ میلان
و اینتر ، رم و لازیو از
یک فضای مشترک برای بازیهای
خانگی شان سود برده و از
هزینه بی دلیل سرمایههای
ملی جلوگیری کنند. بهره
وری یعنی استفاده از فضای
ورزشگاه تختی و جلوگیری
از هزینههای چند صد میلیاردی
برای ساخت دو ورزشگاه
جدید در تهران و به تناسب
خرج کردن این هزینه در
استانهای ضعیف کشور
که به حداقل امکانات مهجز
نیستند ولی سیل جوانان
آنها نیازمند فضای تفریح
ورزشی هستند.
وقتی برای
یک بازی تیم ملی از دورترین
نقاط ایران جوانان بخشهای
مختلف کشور به تهران میآیند
یا برای همین بازیهای
ساده استقلال و پرسپولیس
هزاران علاقه مند از شهرستانها
شب قبل بازی را پشت درب
ورزشگاه میخوابند، نشانه
واضحی از ضعف امکانات
ورزشی و نداشتن تیمهای
ورزشی است که این جوان
و دیگر هم رده ایهای آن
بتوانند براحتی و با کمترین
هزینه در شهر خودشان تفریح
مناسب و ورزشی داشته باشند.
گذشته از بحث امکانات
وقتی هم میخواهیم پول
خرج کنیم و بر امکانات
بیافزایم پای کار هستیم
اما اصول علمی آن را رعایت
نمی کنیم. برای مثال برای
بازسازی ورزشگاه آزادی
مجلس بودجه داد، رسانهها
حمایت کردند تا چمن و طبقه
اول تکمیل شد، مدیرکل
برکنار و همه چیز به امان
خدا رها شد.
در حالی که
هنوز ورزشگاه آزادی به
سرویسهای رسانه ای و
خبری مجهز نیست، نور آن
مشکل طراحی دارد و سکوها
از چینش مناسبی برخوردار
نیستند و نکته بزرگ اینکه
میتوان با ساخت سقف مشکلات
زیادی را از این ورزشگاه
دور کرد. ولی چه سود همه
چیز بی حرکت مانده، اگر
کاری صورت میگیرد قواعد
استاندارد را رعایت نمی
کنیم و مجری طرح هم از خدا
خواسته بزن در رو کار کرده
و میرود.
شاید این موارداندک
و پیش پا افتاده باشد اما
میتواند به خوبی نمایانگر
جزییات ناقص در ورزش ما
باشد که تا کلیات با کیفیتی
به مراتب بهتر ادامه پیدا
میکند!
آقای رئیس! اینکه
به شما میگویند ورزشکار
ظاهر اسلامی ندارد، این
معلول و برگرفته از فضای
مدیرانی است که به عنوان
علت در ورزش ما حضور دارند.
برگرفته از فضای ریا و
بدون خلوصی است که بر ورزش
ما سایه افکنده، محصول
دیدگاههای منطقه ای
و قومی است که معیارهای
ملی ورزش را نفی میکند.
برای مثال تا به حال از
خودتان سوال کرده اید
در ورزشگاه ملی کشور مقابل
دوربین همه بازیهای
مهم فوتبال این پلاکارد
( السلام علیک یا آقا علی
عباس ) چیست؟! به واقع چه
شده که در ورزش قومی گرایی
دینی چنان به جان ورزش
ما افتاده که حالا به جای
اینکه وقتی کار مذهبی
میکنیم از نام 5 تن آل عبا
و امام رضا و امام زمان
بگذریم و نام امامزاده
یکی از قریههای کشور
را مقابل چشم مردم بگذاریم!
مشکلی
در نصب این پلاکارد و نام
این امامزاده محترم نیست.
بحث در روشهای اشتباه
آدمهای بی تخصصی است
که خودشان را به بدنه فرهنگی
ورزش چسباندهاند. کسانی
که مجموعه زیر دستشان
در باج گیری و رانت خواری
ورزشی شهره آفاق هستند
ولی در چنین اتفاقاتی
وا اسلاما سر میدهند
و همواره به عنوان خط شکن
حضور داشته و به هر بهانه
ای جامعه ورزش کشور را
زیر سوال میبرند.
واقعیت
دیگر این است که کسی در
حوزه ورزش برای ورزشکار
برنامه و محصول عقیدتی
و فرهنگی طراحی و اجرا
نمی کند و تازه مربی هم
پیدا میشود که سر تشهدین
نمازش صدای تاس بازی تخته
نرد را از اتاق مجاور تشخیص
میدهد و با استناد به
آن بازیکن تیم ملی را اخراج
کرده بعد در برنامه زنده
ای در رسانه ملی آبروی
آن جوان را که در خفا بازی
( هر چند بیهوده ) را انجام
میداده میبرد و بعد
بیچاره این ورزشکار و
امثال آن را میان زمین
و هوا رها میکند. ( توجیه
عمل مکروه با فعل حرام
)
حالا شما جای آن ورزشکار
بودید به ارزشها جذب میشدید
یا به دنبال انجام کاری
بودید که طرفتان را عصبی
تر کند؟! به شما نمی گویند
چه کاری کردهاند که ورزشکار
دیگر ظاهر اسلامی ندارد،
نمی گویند در سفرهای خارجی
پایشان به کجاها نمی رسد
و چه گربه رقصانیها که
نمی کنند! فقط به شما میگویند
ورزشکاران ما ضد ارزشی
هستند!
وقتی هم شما میگویید
هر کسی ظاهر اسلامی نداشته
باشد به مسابقههای جهانی
اعزام نمی شود، این کجای
کار را درست میکند؟! آیا
اسلام دین ظاهرسازی است
یا دین پرورش باطن و روح
انسانها؟! اگر میبینید
ورزشکار ما خالکوبی میکند،
سرش را مثل ساموراییها
اصلاح میکند، ریش لالاسی
میگذراد، تل میزند،
زیر ابرو بر میدارد و
هزار قیافه دیگر برای
خودش میسازد این نشانه
خرابی فرهنگی از درون
دستگاههایی است که این
جوان را سالم تحویل گرفته
و به این روزانداختهاند
و بعد شجاعانه برای باشگاهش
با هزارهارهار و دار
دار نامه مینویسد که
اصلاح موی سر بازیکن شما
خلاف عرف است!
امر به معروف
با تهدید آبرو در ورزش
ما کار را به اینجا رسانده
است که بازیکن را به لج
بازی تحریک میکنند و
بی شک این نشانه عملکرد
دوگانه مدیرانی است که
فقط شرع و عرف را برای ورزشکار
میخواهند و خودشان در
دایره این دو قاعده حضور
ندارند.
جای شکرش باقی
است هنوز تصویر سال 2001 و
اولین مسابقه مقدماتی
جام جهانی مقابل عربستان
سعودی را دارم که یکی از
چهرههای جوان تیم ملی
قبل از بازی تسبیح تربت
امام حسین به دست ذکر صلوات
ختم میکرد. باور میکنید
بدنه ناتوان فرهنگی در
فوتبال کشور چنان کرد
که همین جوان، گل سر سبد
پارتیهای مختلف فوتبالیستها
و مجالس خاص در تهران شد!
واقعا
اگر قرار است ورزش به عاملی
واقعی برای طرح جمهوری
اسلامی در سطح جهان تبدیل
شود. این دیدگاه تنها توسط
کسانی بیان میشود که
به خاطر بی سوادی فرهنگی
شان هدفی جز خفه کردن این
طرح جهانی ندارند تا هیچ
مشکلی گریبانگیر آنها
نشده و با پاک کردن صورت
مساله مدیریت خودشان
تضمین شود و البته تاثیر
دیگری هم در بدنه ورزش
کشور ندارند.
بی شک شما
از خوش شانس ترین روسای
ورزش هستید که طعم شیرین
قهرمانی حضور رضازاده
را روی سکوی جهانی براحتی
لمس کرده اید! اما باور
کنید تمامی این بچههای
ورزشکار توانایی رضازاده
شدن را دارند. اگر مدیران
ورزشی از بدنه ورزش و دارای
علم لازم در حوزه خودشان
باشند و البته شما به عنوان
متولی ورزش کشور بتوانید
امکانات لازم را در استانها
به صورت متمرکز راهاندازی
کنید. آنگاه فدراسیونها
میتوانند در فضای آرام
و منطقی ورزش کشور از استعدادها
استفاده بهینه ببرند.
اشتباه
بزرگ همین است که بخواهید
با شورای 9 نفره ای در امور
فدراسیونها دخالت کنید،
چون مطمئن باشید چنان
همه شرایط را تنظیم میکنند
که هر چه ناکامی است دلیل
حضور شورا تلقی شده و شورا
نفهمد از کجا خورده و شما
را از کرده خودتان پشیمان
کنند!
اگر این شورای 9 نفره
به جای دخالت، بر وضعیت
فدراسیونهایی نظارت
کند که افرادی در آن حکم
گرفته تا کار ورزشی کنند
ولی به شغل شریف دلالی
مشغول هستند، آنگاه نیمی
از مشکلات ورزش کشور حل
میشود. اگر این شورای
9 نفره به عنوان ناظر در
سراسر کشور به بازرسی
پرداخته و ضعف عملکرد
مدیرکل استانها و روسای
هیاتهای ورزشی را به
اطلاع شما برساند، در
طول یک سال سیستم شما میتواند
توانا و ناتوان را در سطح
مدیریت ورزش کشور شناسایی
کند.
این شورای 9 نفره باید
در جهت شناسایی چهرههای
خلاق و مدیران موفق ورزشی
به عنوان بازوی موثر برای
شما عمل کند. تصور دخالت
در کار فدراسیونها تنها
توصیه کسانی است که جامعه
ورزش ما با شاخصهای انسانی
اش را نمی شناسند یا قصد
دارند شما هم به مانند
دیگر روسای قبلی خودتان
با دست خودتان بحران بسازید
و بعد نفعش به جیب آنها
سرازیر شود! این توصیههای
شبه دیکتاتوری حتی میتواند
وجاهت قانونی برخی فدراسیونهایی
مثل فوتبال را در عضویتهای
جهانی هم زیر سوال برده
و جلوی حضور نمایندگان
کشورمان را نیز با توجه
به تلاشهای جهانی برای
جلوگیری از حضور جمهوری
اسلامی در جام جهانی فوتبال
بگیرد.
تعجب است که آن
سوی آبیها فهمیدهاند
فرهنگ مردم ایران تنها
با ورزش جهانی شده و تبلیغات
را خنثی میکند و از این
رو ویزا نمی دهند در مجلات
و روزنامههای مختلف
از حذف تیم فوتبال ایران
در جام جهانی حرف میزنند
و هزار بهانه دیگر برای
تیمهای ملی و باشگاهی
مان میتراشند، ولی شکر
خدا در ایران کسی هنوز
به سطح ارزشمند این تواناییهای
در ورزش پی نبرده است!
این
شوراها باید به کشف استعدادها
و کم کاری احتمالی فدراسیونها
توجه کرده و ظرفیت استانها
را آشکار و در روشن کردن
وظایف و اختیارات در مجموعه
سازمان ورزش کشور حساس
باشند.
اگر شما بتوانید
با احیای دوباره بازیهای
دهه فجر به شیوه ای جدید
که به جای برگزاری در زمستان
در تابستان اجرا شده و
به مانند یک رویداد ورزشی
مجتمع داخلی و با حضور
میهمانان ورزشکار خارجی
بوده و هر سال در یک استان
برگزار شود. در طی مدت کوتاهی
تمامی استانهای کشور
به تکاپو برای تامین امکانات
و سرمایه گذاریهای مناسب
برای میزبانی و شرکت در
این بازیها افتاده و
ورزش کشور با پویایی و
رشد قابل ملاحظه ای در
طول سال روبرو خواهد شد
و از کنار این حرکت سراسری
منفعت به تیمهای ملی
مختلف کشور میرسد.
اگر
چنین شد ورزش ایران میتواند
با طرح جهانی، ستارههای
بین المللی و موفقیتهای
گسترده بر اجتماع تاثیر
گذاشته تا امکانات به
کار آمده و برنامهها
را به نتیجه برساند و در
نهایت ورزش همگانی در
الگوی زندگی مردم وارد
شده و تازه ورزش گسترش
پیدا کند. اما در مورد
پرسپولیس اشتباه گذشتگان
را تکرار نکنید!
همین
بس که در این 28 سال به صرف
رنگ قرمز ( در دهه 80 میلادی
و اوج مبارزه تفکرات کمونیستی
و سرمایه داری رنگها
نماد دستهها شدند. به
مانند پرچم قرمز حزبهای
کارگری و کمونیستی تیمهای
کارگری مثل آی اس رم، منچستر
یونایتد، لیورپول و بایرن
مونیخ نماد تیمهای مردمی
تلقی شده و رنگ آبی پرچمهای
نژاد پرستی تیمهایی
مانند لازیو رم، المپیک
مارسی، چلسی، منچستر
سیتی و مونیخ 1860 را نماد
تیمهای سرمایه داری
و نژاد پرستی معرفی کرد
به حدی که هنوز عنوان SS در
کنار نام باشگاه لازیو
رم قرار دارد ) تیم تغییر
شکل ظاهری پیدا کرده تا
پرسپولیس در بین مردم
و پیروزی در بین سیاسیها
نماد تیمی مردمی باشد.
ولی تا امروز این تفکر
اجازه نداده پرسپولیس
و تماشاگران پر شورش در
ورزش ایران یک شب سر راحت
به بالین گذاشته و ثبات
ورزشی را با وجودشان در
این باشگاه بزرگ لمس کنند.
کار به اینجا ختم نمی
شود چون سرنوشت دیگر تیم
پایتخت نیز در پی 28 سال حضور
یکدست و بی تغییر آدمهای
تکراری که به دلیل عدم
توجه روسای قبلی ورزش
با شرایط برشمرده فضای
ساکت و بی اتفاقی را پدید
آوردهاند موجب شده کسی
حوصله بررسی درصد موفقیت
آنها را در این سالها
نداشته و حالا هم کار به
جایی رسیده که داد نمایندگان
مجلس هم از تیم شدن باشگاههای
بزرگ مردمی پایتخت درآمده،
دادی که 28 است خیلیها سر
دادند ولی کسی خریدار
آن نبود! حالا هم علت اصلی
مخفی مانده و فقط همه بودجههای
میلیاردی میخواهند.
مانند سرپرستی که در برنامه
صبح آمد به صراحت میگفت:
چه میشود سالی 4 تا 5 میلیارد
بودجه به ما بدهند! یکی
نیست بپرسد تا به حال مدیریتهای
برشمرده چه تاج گلی به
سر مردم و تیمهای آنان
زده که حالا توقع بودجههای
میلیاردی از دولت دارید؟!
بی
شک اگر فضای این دو باشگاه
با منطق مدیریت همراه
نشده و مردم در امور باشگاه
دخالت نداشته باشند تا
100 هزار سال دیگر هم مشکل
آنها حل نمی شود و چسبیدهها
هم سعی میکنند با حفظ
بحرانهای دست ساز و رسانه
ای خودشان را به عنوان
سوپرمن معرفی کرده و از
حضور حرفه ایها جلوگیری
کنند. چون دنیای آماتوریسم
فعلی مدیریتهای ورزشی
در باشگاههای ما اینقدر
جذاب و پرمنفعت است که
اگر موراتی، پرز و برلوسکونی
را هم جای این دوستان بگذارند
ترجیح میدهند مثل همتایان
ایرانی خود عمل کنند تا
آب از آب تکان نخورد! استمرار
حضور این آدمها نتیجه
کاهش شدید توجه تماشاگران
فوتبال در هفتههای لیگ
برتر و استقبال از بازیهای
تیم ملی است و در سایر رشتهها
هم موجب زیبایی بیش از
پیش سکوها مقابل دوربین
تلویزیون است و تا به جاهای
باریک کشیده نشود کسی
پا پس نمی کشد، مگر اینکه
سازمان تربیت بدنی باشگاهها
را به دست توانگران واقعی
ورزشی سپرده و فضای تنفس
اقتصادی در اختیار آنها
قرار بدهد.
در این سوی
میدان اگر بازیهای سیاسی
در ورزش متوقف نشود بی
شک علی آبادی هم مانندهاشمی
طبا که زحمات 12 ساله اش یک
شبه تخریب و نابود شد و
به خاطر اینکه سعی در ورزشی
شدن را داشت حالا در اتاقی
کوچک علی رغم توان دانش
و تجربه اش تنها مانده،
در پایان مدت خدمتش نه
تنها نامی نیک و حضوری
پر اثر در خاطرهها به
یادگار نمی گذارد بلکه
با طوماری او را هم بدهکار
میکنند، چون این قاعده
بازی است!
|